باران,دختری از جنس عشق

دختر ناز ما,باران ما,بعد از 13 سال زندگی مامان زهرا و بابا مجتبی رو زیباتر کرد.

باران نعمت است...

 

 

          نعمت الهی ...

 

 

                      ولی ....

 

 

  باران ما زیباترین نعمت الهی است که خدای منان پس از

 

 

 

سالها

 

 

حسرت,به ما هدیه کرده.

 

 

 

خداوندا,هزاران هزار مرتبه شکر برای این نعمت زیبا که بر ما

 

 

 

 

 

عطا

 

 

کردی

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد 1392ساعت 12:07 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی

باران گلم

تو این 4 ماه که به زندگی ما اومدی.همه چی تغییر کرده.بهتره بگم قشنگتر شده.

تو خیلی نی نی ناز و باهوشی هستی.تمام روز رو باید واسه تو وقت بزارم.فرصت هیچ کاری رو بهم نمیدی.همش میخوای تو بغلم باشی.ببخشید اگه دیر به دیر وبلاگت رو مینویسم.چون واقعا فرصت نمیکنم.

تو این مدت شکر خدا شما هیچ مشکلی نداشتی و کاملا سالم بودی.الان 6 کیلو وزن و 60 سانت قد داری..بابا مجتبی میگه دختر من باید باربی باشه.قدبلند و خوشگل.

واکسن 2 ماهگیت رو هم زدیم و شکر خدا زیاد اذیت نشدی.هر ماه هم برای کنترل ماهیانه پیش دکترت میریم و خانم دکتر هم از روند رشدت راضیه.

چیزی که بیشتر از همه خوشایند بابامجتبی ست اینه که در اوج گریه و نا آرامی هم که باشی, تا بقل بابامجتبی میری آروم میشی.

تو این مدت طفلی مامان شهناز خیلی خسته شد ولی با این وجود اونم از نگه داری تو راضی و خوشحاله.از بس تو شیرین و ناز هستی که خستگی رو از تنش بیرون میکنی.

همه خانواده و فامیل دوستت داریم و از به دنیا اومدنت خوشحالیم و روزی هزار بار خدای مهربون رو شکر میکنیم و از خدا میخوایم که نگهدار تو فرشته کوجولو باشه.

خدایا شکرت...

نوشته شده در جمعه 4 بهمن 1392ساعت 3:13 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

باران جون این گیفت شماست که وقتی مهمونا برای دیدنت میومدن بهشون یادگاری می دادیم.

 

این قربونی رو بابا مجتبی روزی که از بیمارستان مرخص شدی جلو پات قربونی کرد که انشالله هرچی بدی و شر هست ازت دور باشه.تو این عکس بغل زن دایی مهسا هستی.

 

بارانم,وقتی شما 3 روزه بودی مجبور شدیم به خاطر زردی که داشتی 2 روز تو دستگاه بزاریمت.الهی فدات بشم خیلی مظلوم بودی تو دستگاه.همه نگرانت بودیم ولی بابامجتبی رو که دیگه نگو... بالش به دست اومد جلو دستگاه و درست جلوی دستگاه دراز کشید تا کامل تو رو ببینه.بابامجتبی سعی میکرد به من دلداری بده که ناراحت تباشم بخاطر این شرایط ولی خودش بیشتر از من ناراحت بود و به روش نمیاورد.تو یک جمله بگم: بابامجتبی عاشقته.

 

باران 3 روزه نخودی

 

تو این عکس دایی وحید داره ناخن های باران جون رو کوتاه میکنه.

 

دختر عشق باباشه... بابا عاشق کاراشه... روی دو چشمون بابا... دخترم فقط جاشه

 

مامانی.اینجا چون از دستگاه آوردیمت بیرون اینجوری آروم و خندون لالا کردی.

 

قربون دختر نازم بشم من

 

بدون شرح

 

 

بفرمایین ادامه مطالب....

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 4 بهمن 1392ساعت 2:54 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

دنیای من بارانم....

الهی قربون جشمهای قشنگت بشم عزیزم.خیلی خیلی خیلی

خوشگلی نازنینم.

اصلا فکرش رو نمیکردم که اینقدر زیبا و دوست داشتنی باشی.قبلا که

برات مینوشتم تو شکمم بودی ولی حالا کنارم هستی و صدای

نفسهاتو میشنوم که کنارم خوابیدی.

چقدر مامان شدن لذت داره.وقتی میدونی برای یه موجود نازنین و

کوچولو باید مادری کنی و بزرگش کنی.واقعا خدای بزرگ را

سپاسگذارم که این فرشته کوچولو و با ارزش رو به من و بابامجتبی

هدیه کرد و ما رو بعد از 13 سال لایق پدر و مادر شدن دونست.

دختر قشنگم,تو چشم و چراغ خونه ما شدی.همه عاشق و شیفته تو

شدن و از به دنیا اومدنت خیلی خوشحالند.

تو عشق و امید زندگی من و بابامجتبی هستی.

فرشته کوچولوی من,به زندگی ما خوش اومدی....

خدایا شکرت....

نوشته شده در جمعه 4 بهمن 1392ساعت 0:51 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

سلام دوستان عزیزمن (زهراوبهارونگاری وتاراونازنین وماری وکیاناونداو...)

هزاران بارازشمابخاطرتمام مهربونیهاودعاهاتون تشکرمیکنم .زیرسایه دعاهای شماعزیزان من به سلامتی زایمان کرده وباران کوچولوروبه دنیاآوردم .مطمئن باشیدوقتی باران کوچولوبزرگ شدهمه خاله جونیهاشوخیلی خیلی دوست خواهدداشت .ببخشیدکه خیلی دیراومدم ومنتظرتون گذاشتم ولی همه تون روخیلی دوست دارم وامیدوارم همیشه موفق وسلامت باشید.

نوشته شده در يکشنبه 1 دی 1392ساعت 23:25 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

دوستای خوبم...

این پست صرفا جهت اطلاع از علت غیبت مامان زهرا و باران کوچولوست.

نگران باران جون نباشید.شکر خدا حال هر دو خوبه.

فقط چون اینترنت های منطقه قطع شده نمیتونن وبلاگ رو بنویسن.

منم خواستم بگم تا نگران نباشید.

همه تون رو دوست داریم.فعلا.......

 

(زن دایی مهسا)

نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر 1392ساعت 0:35 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

عزیزای دلم

من نظرهایی که دادید رو تائید نکردم تا مامان زهرا تک تک نظرها رو

بخونه تا بدونه چقدر در حقش لطف دارید و بعد تائید کنه.

یه وقت سوء تفاهم نشه.

دوستتون داریم.

زن دایی مهسا

نوشته شده در شنبه 4 آبان 1392ساعت 23:45 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

 

سلام بارانی...

خوبی عزیزم؟

باران گلم نمیدونم چجوری از شوق و ذوقمون واسه بدنیا اومدنت

بگم.چون هر چی بگم کمه.

شکر خدا شما سالم و سرحال هستی فقط زردی داشتی که اونم با 3

شب تو دستگاه موندن رفع شد.

خونه با تو رنگ دیگه ای گرفته.مامان زهرا و بابا مجتبی که تو آسمونها

سیر میکنن.

من و صدرا از یک روز مونده به زایمان مامان زهرا خونه شما بودیم تا

امشب که جشن نامگذاری و هفت روزگی رو گرفتیم.

هر روز که میگذره همه بیشتر عاشقت میشن.شباهت زیادی به بابا

مجتبی داری و کمی هم شبیه مامان زهرا هستی.

چند تایی عکس میزارم تا روایت تصویری باشه از حال و احوال این یک

هفته تا انشالله مامان زهرا تو پست بعدی کامل شرح وقایع رو توضیح

بده.

 

باران خانم چند ساعت بعد از تولد

 

باران خانم 7 روز بعد از تولد

 

اینم چندتا عکس از اتاق باران

 

انشالله وقتی مامان زهرا کمی سرحالتر شد عکسای زیادتری میزاره

خودش.

از همه عزیزانی که برامون دعا کردند متشکرم

 

نوشته شده در شنبه 4 آبان 1392ساعت 23:43 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

الهی شکرت...

باران کوچک ما امروز در تاریخ 92/7/24 ساعت 10 صبح در بیمارستان

آذربایجان ارومیه به دنیا اومد.

اندازه های باران کوچولو : وزن : 3/700 -قد :  53 سانتی متر و دور سر

:36

الانم من اومدم خونه تا واسه مامان زهرا سوپ درست کنم و ببرم

بیمارستان و با عجله مینویسم.انشالله عکس هم میزارم و پست رو

کاملتر میکنم.

از تمام عزیزانی که دعامون کردن تشکر میکنم.

از خدای مهربون تشکر میکنم که یه فرشته شبیه مامان زهرا رو بهمون

داد.

الهی شکرت....

نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 19:35 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

باران عزیزم

خوشگل خانوم

11 روز دیگه شما بدنیا میای.

نمیدونم چجوری احساساتمو بیان کنم؟!

نمیدونم چجوری بگم تا باورت بشه عین صدرا دوستت دارم.حس میکنم

من مادرتم.

از اینکه زنداییت هستم ناراحتم.دوست داشتم رابطه ای نزدیکتر از

زندایی با تو داشتم.مثلا خاله یا عمه ات بودم.

گاهی اوقات بهت فکر میکنم و اشکم در میاد از ذوق دیدنت.مثل الان

که چشمام پر شده.

گاهی اوقات تصور میکنم که میبینمت.صورت نرم و قرمزی داری تو

تصوراتم.یه چیزی تو مایه های این ===>

وااای گاهی وقتا همچین میرم تو فکرت که حس میکنم الان صدرا

حسودیش میشه.

ولی مطمئنم که اونم تورو دوست داره و انشالله 2 تا دوست خوب

میشین که دوستیتون مثال زدنی باشه.

از خدای عزیزم ممنونم که تورو به ما هدیه داد.مامان زهرا و بابا مجتبی

خیلی منتظر این دوران بودن.

راستی باران جونم,اتاقت رو چیدیم.خیلی خوشگل شد اتاقت.

ندیدی که بابا مجتبی با چه ذوقی به اتاقت نگاه میکرد. 

حتی گفت شب تو اتاق دخترم میخوابم.یادم باشه ازش بپرسم ببینم

خوابیده یا نه!

الان به دایی وحید اس دادم که : 11 روز مونده ها.....

خودش منظورمو فهمید و نوشت : وای جان. آره....

ببین دیگه.... تو وروجک به دنیا نیومده شدی وجودمون.

دوست داریم هزار تا. زن دایی مهسا

محض اطلاع خاله جونیای گل : این وبلاگ توسط زن دایی مهسا یعنی

من برای باران جون باز شده و هم من و هم مامان زهرای باران نوشته

میشه.بعضی پستها رو من نوشتم و بعضی ها رو هم مامان زهرای

باران.

ممنون که به ما سر میزنید.

 

نوشته شده در شنبه 13 مهر 1392ساعت 14:48 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |

نازگلکم...بارانم...سلامدختر قشنگم الان تو ماه نهم هستی ودیگه یه نی نیه کامل شدی!شکر خدا که تونستم این مدت شیرین رو سپری کنم و تورو تو شکمم به رشدونمو برسونمخدای مهربون ازت سپاسگذارم که به منو مجتبی لطف کردی واین نعمت الهی وشیرین رو بهمون بخشیدی.پروردگارا اول به لطف وکرم تو وبعدبا زحمات دکتر خدابیامرزم که روحش همیشه شاد باشه ما صاحب این نعمت شدیم وزندگیمون قشنگترشد.خدایا به همه اونایی که درحسرت داشتن فرزند هستن این لطف وبکن وچراغ خونشون رو روشن کن.باران قشنگم حسابی مشغول اماده کردن اتاقتیم نمیدونی چقدر خوشگل میشه.زندایی مهسا ومامانی هم خیلی دارن زحمت میکشن وکمکمون میکنن.انشالله روز عید قربان میریم بیمارستان برای سزارین تا تو فرشته کوچولو رو دربیارن وبیای تو بغلمونواااااااای عزیزم خیلی خوشحام نمیدونم وقتی اولین لحظه که میبینمت چه حالی دارم

بابا مجتبی چه حالی پیدا میکنه وقتی تورو میدن بغلش

خدایا خدایا خدایا شکرت

نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392ساعت 16:24 توسط زن دایی مهسا و مامان زهرا و بابا مجتبی |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد